تبليغاتX
پرچین

پرچین

به سایش بادی دلخوشم/ سازی شکسته که بر میخی تاب می خورد

حیرونم! از همه چیز.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09ساعت توسط زهرا|

تقدیم به همه ی دوستان.سلامی دوباره.
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت توسط زهرا|

چند روزی اس دادن منیژه خانم قطع شد.منم گوشیمو روشن گذاشتم.همه چیز ظاهرا آروم شده بود.یکی دوباری با شماره ی یاسین برام اس اومد و زنگ خورد اما من جواب ندادم.تا اینکه مدتی بعد با شماره ای ناشناس بهم زنگ خورد منم دستم بند بود خوب دقت نکردم و با حدس اینکه شاید دوسم باشه جواب دادم.دیدم یاسینه.سلام کرد و حالمو پرسید.بعد گفت:بالاخره جوابمو دادی.حتما باید با شماره ی ناشناس بهت زنگ می زدم تا جواب بدی؟گفتم: حالا چیکار داری؟ اونوقتی که من می خواستم باهات حرف بزنم جواب نمی دادی و خاموش بودی حالا چی شده بعد از ده روز زنگ زدی؟ گفت:منم شرمندتم.وضعیت طوری بود که نمی شد.گفت: فردا صبح بیام دنبالت همو ببینیم و حرفامونو بزنیم.من قراره فردا شب برم بانه.تا چند روز نیستم.گفتم:نه کار دارم نمی تونم.بعد از چند دقیقه دوباره که سر گوشیم اومدم دیدم چند باری زنگ زده و بعد هم اس داده و گفته:باشه هر جور دوست داری.اما من دلم برات ....و می خواستم ببینمت.اما تو ....

اس دادم منم وقتی می خوام ببینمت حضوری باهات حرف بزنم اما صبح تا بیام کارت دبر میشه.

دیگه نه من بهش اس دادم و زنگ زدم نه اون تا فردا شبش که دیدم گوشیم زنگ می خوره.نگاه کردم دیدم باز منیژه هستش.هر چی زنگ زد جواب ندادم تا اینکه اس دادنش شروع شد.

اس داد و گفت: سلام چه عجب روشن شدی.چه خبر؟خوب دور می زنی ها! الان جات راحته!

راستی تنها که نیستی!یادم رفته بود کارت چیه!!شب جمعه ایو روزهای تعطیل وقت کاسبی شماست.یه نوبت هم به ما بده!راستی چند نفری کار می کنید؟

نکنه در حال حال دادن به کسی هستی که نمی تونی جواب بدی!

بعد این اس رو داد:

منم وقتی میخوام ببینمت حضوری باهات حرف بزنم اما صبح تا بیام کارت دیر میشه.(مثل اینکه تنت داغ کرده!راستی بابات در جریان بیزینس سخت تو هست. تو فکر اینم که تمام این اس هات رو به بابات نشون بدم!

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.اس من دست منیژه چیکار می کرد!

باز اس داد و گفت:راستی وکیل برای خودت گرفتی یا برای هر دوتون؟!

اگه قبل از دادگاه  ببینمت قول میدم تو دادگاه زیاد به شما گیر ندم! اوکی

جوابشو ندادم و هنوز تو شوک بودم و از خودم پرسیم :گوشی یاسین دست خانمش هست یا اس منو ازش کش رفته؟!!

با ترس و لرز از اینکه نکنه خانمش جواب بده به یاسین زنگ زدم.خودش جواب داد.گفتم:کجایی؟گفت:تو راهم.طرف بانه.گفتم:دیشب داشتی به من اس می دادی کجا بودی؟گوشیت کجا بود؟اصلا اس من دست خانمت چیکار می کنه؟جواب داد:یعنی چی؟بعد سکوت کرد.ظاهرا تعجب کرده بود.بهش گفتم:تو که اینقدر اعتبار نداری گوشیتو نگه داری و با آبروی من بازی نکنی برای چی به من زنگ می زنی و اس می دی؟

ازش خیلی ناراحت بودم.با عصبانیت باهاش حرف زدم و طبق معمول که وقتی کم می آره خاموش می کنه ایندفه هم خاموش کرد اما قبلش بهم گفت:باشه نه دیگه بهت اس می دم نه زنگ می زنم.

بعد از اینکه کمی آروم شدم  دوباره یهش زنگ زدمو گفتم :یاسین خانمت می خواد برای من دردسر درست کنه.می خواد آبروریزی کنه.تو چقدر بی تفاوتی!عوض اینکه پشت من باشی تو این موقعیت تنهام نذاری گوشیتو خاموش می کنی.فرار می کنی.گفت:کی فرار کرد؟ کی پشتتو خالی کرد؟گفتم:اینکه خاموش می کنی و جواب نمی دی معنیش چیه؟گفت:تو منو عصبی می کنی.من به فکرتم.حواسم بهت هست.براش توضیح دادم که تصوراتش درباره ی تو غلطه.گفتم:فقط به من بگو داشتی به من اس می دادی بعد چی شد چطور شد که اس من دست خانمت افتاد؟جواب داد نمی دونم.خودمم سر در نمیارم.گفتم:تو وقتی نمیتونی گوشیتو نگه داری چطور می خوای از من تو دادگاه حمایت کنی.اگه بهم تهمت بزنه منم فقط یک جواب دارم.می گم شوهرت از من خواستگاری کرده منم جوابش کردم.تموم شد رفت.گفت:اون نمی تونه کاررو به دادگاه بکشونه.مطمئن باش.گفتم:آره مثل حرف های قبلنت!گفت:حالا بذار من از بانه برگردم بعد با هم حرف می زنیم.تو فقط جوابشو نده.

بعد گوشیو قطع کرد و منو با اس ها و حرف های توهین آمیز خانمش تنها گذاشت.

خانمش باز هم اس داد و گفت: انسان سقوط نمی کند مگر به طرفی که به آن تکیه داده است.وقت حرف زدنت نشد! آخر حرف توی دلت جمع میشه و تولید اسید میکنی و آخرش هم زخم معده!

دلم سوخت و بهش جواب دادم:آره معدم از وجود میکروب حتما اسید تولید می کنه.چطور بدون اطمینان و تحقیق حرف می زنی و توهین می کنی؟ گفت:به تو! ماشائ الله خیلی رو داری ! بعد از 2 سال اس های متنوع بالاتر از ای های آلت مردانه و زنانه و لیسهای کل بدن به من می گویی که بدون تحقیق حرف زدم! دیدی که آمار خودت و کل فامیلت رو دارم! اصلا میخواهی اس های شبانه و عارفانه ات را با تاریخ و ساعتش برات بخونم! پس معلوم که چرا حرف نمی زنی!راستی چه خبر از ... آقا!

منظورش پدر صاحب سیم کارت دائمیم بود.

خیلی ناراحتم کرد.تهمت هاش داشت بیشتر و بیشتر می شد و من جز سکوت چاره ی دیگه ای نداشتم.

به یاسین اس دادم و گفتم:سکوت کن.گوشیتو خاموش کن.منم لابد خدایی دارم.ازت متنفرم.فقط بدون خودمو هیچوقت نمی بخشم.

در آخرین مکالمه مون گفت:من واقعیتو به منیژه گفتم.گفتم که این خانم دختر خوبیه و تصوراتی که ازش داری غلطه.گفتم که ما با هم رابطه ی کاری داشتیم و هیچ رابطه ی خاصی بینمون نبوده.

بعد یاسین ادامه داد:تو چرا جوابشو می دادی چرا وقتی گفتم بهش اس نده اس دادی؟ جواب دادم: من فقط چند تا اس دادم که اونم طاقت نیاوردم.گفت:اس هاتو خوندم.خوب اینطوری اون آتیشی تر می شه.گفتم:منظورش از اس های شب جمعه و ... چی بود؟گفت:از خودش درمیاره.می خواد تو رو اذیت کنه.خیالت راحت باشه.جواب دادم:تو دادگاه معلوم می شه.دادگاه هم که نریم گفته میاد خونمون.می خواد تموم این تهمت هاشو برای بابا وخونوادمم بگه.گفت:نه اینکارو نمی کنه.پرسیدم:چرا الکی می گی؟جواب داد:من باهاش حرف زدم.قانع شد.گفتم:پس چرا هنوزم به من زنگ می زنه؟گفت:کی زنگ زد؟گفتم:دیدی الکی حرف می زنی.اون دست از سرم برنمیداره.گفت:باهاش حرف زدم باهات کاری نداشته باشه.به من گفت به شرطی که مهریمو دو برابر کنی.گفتم باشه سه برابر می کنم.

پس خیالت راحت باشه.اگه زیر قولش بزنه من همه چیزو ول می کنم می رم.تموم داراییم که به اسم خانممه.منم میذارمو می رم.گفتم:هرجور مایلی.خداحافظ.بهم گفت:مواظب خودت باش بعد خداحافظی کرد.

بعد فکر کردم و از خودم پرسیدم:اس های منو خوند اما اس های خانمشو نخوند یا خانمش بهش نشون نداد؟بعد براش چندا از اس های خانمشو فرستادم. اس دادو گفت:تو بهش جواب نده.خواهشا.بهش گفتم:همینو فقط داری بگی؟به اندازه ی کافی هر کدومتون با رفتاراتون دلمو شکستین و منو از خودتون و از همه بیشتر از خودم متنفر کردین.دل من و صداقت من سزاوار این رفتارو گفتار بود؟من تموم لحظه ها خودمو سرزنش می کنم.کاش همون دختری بودم که خانمت منو وصف کرد لااقل دلم نمیسوخت.دیداربه قیامت.

بعد از یک هفته به بهونه ای اس داد و زنگ زد.منم جواب ندادم.فعلا منتظرم کی بشه خانمش بیاد و رو سرم خراب شه.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/20ساعت توسط زهرا|

حسابی کلافه بودم.نمی دونستم چیکار کنم.گفتم بهش اس بدم بگم دوست فرزانه ام-خواهر شوهرش-اینطوری سوئ تفاهمش برطرف می شه.آخه قبلا یاسین بهم گفته بود که منو به خواهرش فرزانه معرفی کرده بود برای همین اس دادم و گفتم:من دوست فرزانه ام.چرا نگفتی شما منیژه خانمید؟

جواب داد:ای وای عزیزم ! اشتباه گرفتید! گفتم که ببخشید! شما چقدر با حالید دوست دوست پسرم نیما میشید!

این دقیقا همون اسی بود که به من داد با همین نگارش مثل بقیه ی اس هاش که براتون خواهم نوشت.

حس بدی بهم دست داد.درجوابش گفتم:خودتو مسخره کن.منکه بهتون بی احترامی نکردم اینطوری جواب می دین.اس داد و گفت:راستی چی شد که من رو با دوستت اشتباه گرفتی! ببخشید.جالب شده این فرزانه کیه! گفتم: خواهر شوهرت.بعد اس داد و گفت: من از همون اول معذرت خواهی کردم!اما مثل اینکه شما اس دادید و گفتید که من دوستتان هستم و رو نمی کنم البته بخاطر اصرارتون پیشنهاد دوست بهتون دادم!

خیلی تعجب کردم چون من این حرفارو بهش نگفته بودم. بعد اس داد و گفت: بای.

سعی کردم به یاسین تماس بگیرم ماجرارو براش بگم اما خطش خاموش بود.چندبار در ساعات مختلف بهش زنگ زدم اما باز هم بی فایده بود تا اینکه بهش اس دادم براش گفتم که چی گفتم و چی شد.

از اونروز به بعد منیژه خانم شروع کرد به زنگ زدن و چون می دید جوابشو نمی دم اس می داد و بدوبیراه می گفت و تهدید می کرد.

می خواستم به یاسین خبر بدم اما باز هم خاموش بود.تا اینکه بالاخره یک روز به زنگ من جواب داد.تا وصل شد بهش گفتم:تو کجایی؟چرا خاموشی؟چرا ذره ای فکر نمی کنی که ممکنه برای من اتفاقی بیفته لااقل روشن باشی که من بتونم بهت خبر بدم.بعد تموم حرفا و تهدیدهایی که خانمش برام فرستاده بودرو براش خلاصه وار گفتم.

بهم گفت.گوشیتو خاموش کن و جواب نده.منم گوشیمو باید خاموش کنم.اینطوری مدتی میگذره و سرد می شه.تهدیدهاشم الکیه.اون نمی تونه آمارتو در بیاره.مطمئن باش الکی می گه فقط می خواد بترسونتت.در جوابش گفتم:آره به همین خیال باش.ساده فرضش کردی.

ازون به بعد منم گوشیمو خاموش می کردم.فقط آخر شب چند ثانیه ای روشنش می کردم تا اگه اسی اومد بخونم و در ضمن همه ی دوسام و فامیل به این شماره به من اس می دادن یا به من تماس می گرفتن پس مجبور بودم هر چند وقت یکبار چک کنم.این اتفاق یک فاجعه بود.اتفاق ساده ای نبود که من با خاموش کردن خطم دلمو خوش کنم که همه چیز تموم شده.با خوندن اس های منیژه هم می تونستم بفهمم که حرفش چیه و چه بلایی در انتظارمه.چقدر از من می دونه و می خواد چیکار کنه.

اس های منیژه به من:

منیزه:خودت رو برای دادگاه آماده کن!بهتره جواب بدی! اوکی

نترس جواب بده!

راستی فکرش رو کردی که برای اتهامهای تو چقدر تعزیرات می برند!!!!!

جواب دادم:شما؟

گفت:همونی که می دونی!

گفتم:شما از خدا نمی ترسید که تهمت می زنید.

گفت:وقتی به حکم روابط نامشروع دادگاهی ات کردم و به حکم ... اون موقع بهت میگم خدا ترسی چه معنی داره.

وقتی اس های این دو سالت رو تو دادگاه با شماره و مشخصات تو رو کردم می فهمی کی مزاحمت ایجاد کرده! مطمئن باش آنقدر اسهات غیر اخلاقی بوده که به جلسه بعد کارت نکشه! خودت رو آماده کن.

بهتره جوابمو بدی وگرنه می بینی چطور غرق یک ننگ می شی اونهم یه دختر مجرد با این سن وسال!من فقط می خواهم کمکت کنم! خواستی زنگ بزن نخواستی بماند تا دادگاه!

راستی نگفتم از یاسین بپرسی حالیت می شه با کی طرفی! من بعد دو سال الکی حرف نمی زنم با چند وکیل حرف زده با مدرک و دست پر جلو آمده ام!

راستی اگه پای یک دختر مجرد اطراف ...ساکن.تو دادگاه با اوصاف گفته شده باز بشه می دونی چطور زندگی اش عوض میشه!اگر مثل مت توی مجله استانی ...از طریق ...پارتی بازی  کرده و یه سوژه توپ بهشون بدم اونموقع هم اسم و عکست استانی شده و مشهور میشی!

خاموش کردن گوشی ! دلیل پاک کردن صورت مساله میشه!

گفتم:با این تهمت هایی که می زنی چطور می خوای جواب خدارو بدی؟

گفت:جواب لیس بازیهات و عشق بازیهات و کارهای شبانه ات را من می دم و جواب کارهای من رو خدا!این عادلانه است!راستی چون شرایط من ویژه است و دو نفر حساب میشم خدا رحم کنه به تو که تو دادگاه چطور میخوای جوابگوی قاضی باشی!

میدونی بدیش چیه! اینه که تو یک زنی!و اینا برای زنها ایراد نه برای مردها! تو اس دادی که  زنش باشی نه دوستش! و در بقیه اسهات که .....دلم برات میسوزه! تو بد هچلی گیر کردی!بهتره با هم صحبت کنیم و کار رو به جاهای باریک نکشونیم!میدونی که تابستون و من برای اینکارا زیادی وقت دارم! اگه تا حالا اینکار رو نکردم به خاطر این بود که تو یک جلسه بتونم حکمت رو از قاضی بگیرم.

حتما میدونی که من چقدر مهربان و دل رحم هستم فقط زخم خورده انسانهای پست و نجست هستم ! اگه زنگ بزنی نه به خانوادت چیزی میگم و یا نشون میدم و نه به قول مشاورین وکلا پات رو به دادگاه باز میکنم! راستی زیاد برای فکر کردن وقت نداری! زودتر زنگ بزن.

حالا که کار رو به اینجا کشوندی! پس حواست باشد که خودت خواستی و هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!

من به جز اون جند مورد که جوابشو دادم در مقابل بقیه حرفاش سکوت کردم.خطمو خاموش می کردم و فقط آخر شب چند ثانیه ای روشن می کردم تا اس های دریافتیمو چک کنم بعد دوباره خطمو خاموش می کردم.

به یاسین هم دیگه نه اس دادم و نه زنگ زدم. من فقط خودمو به خدا واگذار کرده بودم.همینو بس.

تو این فاصله که منیژه اس می داد و با شماره های مختلف زنگ می زد تا منو مجبور به جواب دادن کنه چندباری که گوشیمو روشن کردم چند تماس از دست رفته از یاسین داشتم.من کلا تصمیم گرفته بودم که دیگه با هیچکدومشون حرف نزنم مخصوصا با یاسین.

بازم منیژه اس داد و اسم پدر صاحب سند سیم کارت دائمیمو گفت.همون سیم کارتی که یکبار باهاش به منیژه زنگ زده بودم.گفت:راستی اسم ... برات آشنا نیست!جاییو داری تا برای مدتی قایم بشی! من اگه بیام حتما با مامور در خونتون میام تا لااقل چند تا از در و همسایه ها هم متوجه کارهای تو بشند! و یه فکری برای شوهراشون مخصوصا جلوی تو بکنند!

ایندفه جواب دادم و گفتم:شما؟این سیم کارت تازه به من واگذار شده.با کی کار داری؟

اینو گفتم که شاید دست از سرم برداره دیگه بهم اس نده یا زنگ نزنه.

اما جواب داد:با شما ! چرا جواب نمی دی اگه سیم به شما واگذار شده !

آفرین! من فقط می خواهم آبروی یک دختر مجرد حفظ بشه!اگه نمی خواهی پس هیچ! دایه مهربانتر از مادر که نمیشه شد!

بعد فامیلی صاحب سند سیم کارت دائمیمو اینطوری گفت:به فلانی ها سلام برسون.

بهش گفتم:یعنی صاحب این سیم کارت مشکل دار بود که سیمو به من واگذار کرد؟

جواب داد:برام مهم نیست که یه دختر... و دارای مشکل اخلاقی بخواهد سیمش رو بفروشه! من فقط می خواستم یه سری به ... بزنم!!!

اسم یکی از جاهای دیدنی شهر صاحب سیم کارت دائمیمو گفت.

بازم زنگ زد و باز هم اس داد و گفت: سلام میدونی چقدر دوست دارم بیام شهرستان و کارم رو شروع کنم! راستی با این که سن و سالی ازت گذشته چرا ازدواج نکردی!

راستی میدونی شعبان روزهای قشنگی داره! به این روزها و صاحب این روزها واگذارت کردم! میدونی وقتی فهمیدم کی هستی! از خودم بدم اومد!!

میدونی چرا شبها فقط گوشیت روشن میشه ! بیشتر کارت با چه مردهایی؟یک زنه دو زنه سه زنه! با یک بچه دو بچه یا بیشتر !واقعا که ملکه عذابی! هوسباز سپردمت به خدا! نمی دونم چطور میخواهم تو چشات نگاه کنم.

به مرده میگن: در مورد دوست دخترت تحقیق کردی .میگه آره هر کی برده راضی بوده!

منیژه این اس هارو برای من میفرستاد اما بدون آگاهی از واقعیت.وبدون اطمینان و یقین قضاوت می کرد و حکم می داد.

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت توسط زهرا|

مدتی بود که بینمون حسابی شکرآب بود.ظاهرا معلوم بود که دیگه از رفتارو گفتارم خسته شده و به قول گفتنی کم آورده. من فبلا پیش بینی این روزهارو کرده بودم وپیش بینی خیلی از اتفاقات دیگه ای رو.

هر چند وقت یکبار اس می داد و خیلی معمولی خبرمو می گرفت .یعنی دیگه مثل گذشته گرم نمی گرفت.

آخرین بار که برای دیدنم اومده بود باز هم دعوامون شد و با دلخوری از هم خداحافظی کردیم.چندبار اس داد و عذرخواهی کرد اما معلوم بود که کاملا متوجه شده که ادامه ی این ارتباط چقدر بیهوده ی.یک شب بهم زنگ زد و گفت:نسرین من خیلی دوستت دارم و نمی خوام ازم دلخوری داشته باشی.من در تموم لحظه های زندگیم به فکر توام.همه جا با منی و تو فکر و ذهن من و از همه مهمتر تو قلب منی.من در حقیقت دارم با فکر تو زندگی می کنم.اما نمی دونم هر کاری می کنم بازم ازم ناراحت می شی.باور کن نمی خوام ناراحتت کنم.شاید بلد نیستم چطور باید رفتار کنم.منو ببخش نسرین.

آخرین بار که همو دیدیم صداشو ضبط کرده بودم و بهش گفتم:راسش صداتو ضبط کردم یادگاری نگهش داشتم.هر شب  یا هر وقت دلم هواتو می کنه میذارمش و به تموم لحظه هاش گوش می دم اینطوری تاثیر منفیشو میذاره و دیگه دلم هواتو نمی کنه.گفت:خیلی بدجنسی.چرا؟خواهش می کنم پاکش کن تا تاثیر منفیشو نذاره.گفتم:نه لازمه.ادامه ی این ارتباط و اینکه همش کل کل کنیم فایده ای نداره جز اینکه آخرش برامون دردسر بشه.

اونشب تلفنی درمورد این موضوع بازم با هم حرف زدیم.

دو سه روزی گذشت بعد اس داد و عذرخواهی کرد و گفت:ببخشید فرصت نشد خبرتو بگیرم.آبجیم به اتفاق دوسش اومدن خونمون.الانم فرودگاه اومدم دنبال مامانم.برا دیدن برادرم جنوب رفته بود.نسرین جان ببخش.حسابی سرم شلوغه شرمنده.گفتم:نه من ازت توقعی ندارم.به مهمونات برس.

تا اینکه تقریبا یکی دو روز بعد یکروز بعدازظهر که من خونه ی دوستم بودم اس داد و گفت:نسرین این سیم کارتتو درآر اون یکیتو بذار.تعجب کردم گفتم:اون الان دستم نیست.من خونه نیستم.چی شده؟گفت:فقط خاموش کن.خط دائمیتو بذار.تا بعدا بهت بگم.

دو ساعت بعد به خونه برگشتم.تو راه چندبار زنگ زده بود اما من متوجه نشده بودم.دیدم یک شماره ناشناس هم بهم زنگ زد.حدس زدم شاید خطش مشکل دار شده و با خط دیگه ای به من زنگ زده.بدون لحظه ای فکر کردن اول به شماره خودش زنگ زدم دیدم خاموشه بعد به شماره ناشناس زنگ زدم.یک خانم جواب داد و من به هوای اینکه این خانم احتمالا آبجیش باشه ازش پرسیدم:شما به من زنگ زده بودی؟کمی مکث کرد و گفت:نه.شما؟گفتم:حدس می زنم برای دوستم اتفاقی افتاده باشه.آخه بهم اس داد گفت خط دائمیمو بذارم.فکر کردم این شماره هم از طرف اون باشه.گفت:من به این شماره زنگ نزدم.یک شماره ی دیگه ای بود.گفتم:آره اون شماره ایرانسلمه.اون خط منه.گفت: آخ شرمنده. شماره ی دوسمو اشتباه گرفتم.ظاهرا یکی از عددهاش با شماره شما فرق می کرد.

یک لحظه شک کردم بعد یدفه از دهنم پرید و ازش پرسیدم:شما منیژه خانمید؟گفت:منیژه کیه؟گفتم:دوست دوستم.گفت:نه.بعد گفتم:خوب باشه خداحافظ.

یدفه آقا بعد ازینهمه خاموش بودنش بهم زنگ زد.ازش پرسیدم:کجایی؟چرا جواب نمی دی؟گفت:خطتتو خاموش کن بعدا بهت می گم.گفتم:چی رو میگی؟من زنگ می زنم خاموشی؟چرا؟چی شده؟بعد گفتم:من الان به یک خط ناشناس زنگ زدم فکر کردم تو با این خط به من زنگ زدی بعد دیدم خانمی برداشت.گفتم شاید آبجیت باشه.بعد که ازش پرسیدم دیدم ناشناسه.گفت:چی بهش گفتی؟مگه نگفتم خاموش کن دائمیتو بذار.گفتم:دائمیمو گذاشتم و با همون هم بهش زنگ زدم بعد پرسیدم چی شده؟اون کی بود؟گفت:خانمم بود همه چیو فهمید.

یدفه گوشیو قطع کرد.بعد از اون هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد.

تازه فهمیدم گاف دادم.حسابی.اونم با شماره ی دائمیم.

نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت توسط زهرا|

کاش این روزها می تونستم بنویسم

و کمی گریه کنم

شاید اشک هایم این غم سنگین رو از قلب شکسته ی من دور کنه.

کاش راهی برای فرار از این بغض سنگین بود

و راهی برای نفس کشیدن.

خسته ام.مثل کسی که تو راهی مونده و نمی تونه حرکت کنه و خودشو به خونه برسونه حتی از سر کوچه!

خدایا! معبود من! گرچه من بازموندم اما تو به مهربونی و گذشت بی پایانی که داری منو دریاب و تنهام نذار که سخت به تو و توجه تو نیاز دارم. دارم از درون می سوزم  و درد می کشم اما از همه دردناکتر اینه که باید تنهایی این راهو برم.

خدایا کمکم کن که بتونم.

خدایا کمکم کن که شعله های آتیش من کسی دیگه رو نسوزونه.

من باید بسوزم.

من باید تنها بسوزم!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/06ساعت توسط زهرا|

من از باران گله دارم.

من از نباریدن باورهایم گله دارم.

من از ...........................هم گله دارم!

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت توسط زهرا|

خداوندا!...حاجتم را جز تو جای در خواستی نیست.

....ای نهایت نیازها و آخر درخواست ها.

ای کسی که رسیدن به خواسته ها نزد اوست

و ای آنکه حاجت های نیازمندان از او قطع نمی شود.

(فرازی از دعاهای صحیفه سجادیه)

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت توسط زهرا|

کاش گوشی برای شنیدن حرفهایم بود

 و کاش چشمی برای دیدنم

 اما افسوس که نه چشمی است که مرا ببیند و نه گوشی است که مرا بشنود

فقط خنجری است که دلم را پاره پاره می کند.

 و من چه غریبانه تو را یافتم و با تمام وجودم برایت ماندم و چه سخت تو را شناختم.هر روز کمتر از دیروز و شاید بیشتر از فردا! چرا؟

من به بن بست رسیدم با کوله باری از دلواپسی

اما بدون تو!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/02ساعت توسط زهرا|

دوستت ندارم!

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت توسط زهرا|

گفتی من تو رو هم دوست دارم! هم تو هم ...................!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت توسط زهرا|

گفتی از من خسته ای

از غرورم

از سکوتم

من شکستم هر دو را

گفته بودم از سکوتت از غرورت خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات

شکستی تو مرا


گفته بودی

تو شروع قصه ای

تو ....

گفته بودم

من همانم که بودم که هستم که خواهم ماند

اما تو

نخواهی ماند

نوشته شده در شنبه 1390/03/28ساعت توسط زهرا|

یا قاضی الحاجات

در آرزوی وصالت چه شبها که نگریستم و چه ساعتها که به دنبال عطر تو نگشتم و جه حرفها که با تو نداشتم.......... اما تو باز هم مرا فراموش کردی.

معبودم از تو به که شکایت کنم جز خودت؟مگر نه اینکه اول و آخر همه چیز تو هستی؟

به فریادم برس. ای فریادرس همه ی فریادرسان.

خسته ام. مرا دریاب.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/19ساعت توسط زهرا|

تولدت مبارک

امروز شانزده خرداد می باشد.در همچین روزی در سال 1355 دختری زیبا پا به عر صه ی گیتی گذاشت.

پدر و مادرش نام او را زهرا نامیدن.(به یاد برنامه تقویم تاریخ رادیو)

- سلام زهرا جون تولدت مبارک.حالا چرا چند روز جلوتر اعلام کردی؟

- سلام عزیزم.گفتم کار از محکم کاری عیب نمی کنه.زودتر بگم که اگه خواستین کادوئی بخرین به تعطیلات برنخوره.

- ای بابا تو این وضعیت گرونی که نون شده دویستو پنجاه تومن کی پول داره نون بخره بعدش هم کی حال داره گشنه و بی حال بره بازار واسه یکی که نباید به دنیا میومد کادوئی هم بخره!

- واقعا؟

- آره عزیزم.

- عجب!

- خوب اشکال نداره.

به ادامه خبر می پردازیم.زهرا خانم به دنیا اومدو لابد مثل بقیه بچه ها اولش کمی گریه کرد.بعد بغلش کردنو گفتن وای چه دختر خوشگلی. ایشالله خوشبخت شی.غافل از اینکه نمی دونستن چه سرنوشتی در انتظار این دختر خانم خوشگل زیبای مامانیه.

- چه سرنوشتی؟!

- حالا.

لطفا وسط خبر پارازید ندید.

- چشم.

- زهرا خانم گل به قول قدیمیا توی خونه به دنیا اومد نه تو بیمارستان.خونه ای پر از صفا و صمیمیت!

میدونین که قدیما عروس خانم ها با خونواده و درستشو بگم با طایفه شوهر یکجا زندگی می کردن.مامان زهرا خانم هم ازین مورد مستثنی نبود.ازین جهت میگم پر از صفا و صمیمیت.

البته همزمان با تولد این دختر ناز. پدرو مادر مشغول ساختن خونه ای دو طبقه در کنار همون خونه ای که مال پدر شوهر اینا... بود بودن.و این پدرومادر سخت کوش و مهربون زندگی درخونه ی جدیدرو با بزرگ کردن نو رسیده شون شروع کردن.

زهرا خانم دوران طفولیت رو با ویژگی های خاص خودش  مثل بیماریو واکسنو ...میگذرونه تا اینکه پا به عرصه ی کودکی میگذاره که می تونست راه بره یا ....

اینکه گفتم یا ماجرا داره.این دختر خوشگل بابا حالا یه ویژگی خاص دیگه ای هم داره.اگه می خواستی ببینیش باید می رفتی روی دیوار حیاط  خونه یا درخت یا سکوی طبقه بالا که بدون نرده بود یا کلا هر جا که بلندتر و بالاتر از بقیه ی جاها بود.

دختر خوشگله بابا حالا شده بود دخترشیطونه ی بابا.

زهرا جان خودت بگو که چیکارا می کردی.

- من بازیگوش بودم نه شیطون.

- هیچ فرقی نداره.مهم اینه که بلا شده بودی و فقط مامان باباتو حرص میدادی.

- واه چه حرفا!

البته ناگفته نماند بس که دختر بازیگوش و شیطون ما همه رو حرص میداد هر از چندگاه دل همه رو خنک می کرد که میبخشید باید گفت دل مامانه رو میلرزوند و آتیش میداد.

میدیدن پیداش نیست.می گشتن بعد میدیدن خانم کوچولو از روی نردبانی که روی دیوار بود بالا رفته بعد وسط راه سقوط کرده و بیهوشو بیگوش پای دیوار افتاده.یا از روی تاب اینقد با سرعت تاب خورده که واژگون شده و دراز به دراز روی زمینه یا خانمی ما همش روی دیوار در حال راه رفتن و قدم زدنه.خلاصه کلام فقط دردسر بود.

- چرا؟دلت میاد اینطوری میگی؟

- آره.تازه دلم خنک هم میشه.

- بدجنس

خانم شیطونه پاش به مدرسه باز میشه. که واویلا.حالا بماند که مدرسه رو چطور گذروندهو چقدر درس خونده!

ابتدایی. راهنمایی و دبیرستان .حالا شده یک دختر خانم  سرسنگین و درسخون. اگه کسی بچگی اونو نمی دید حتما حالا با دیدن او می گه چه دختر خوب و آرومیه.متین. باوقار.صمیمی.دوست داشتنی....

زهرا خانم دوران دانشگاه رو هم با تموم فرازو نشیباش میگذرونه.همون سالی که فارغ التحصیل می شه.متاسفانه چون رشتش دبیری بوده و فقط باید آموزش و پرورش جذبش می کرد که نکرد به کانون زبان ایران برای یادگیری زبان انگلیسی بصورت مکالمه میره تا عمرشو برای یادگیری چیزی که دوست داره بگذرونه و به عشقش که یادگیری زبان خارجه بوده برسه.تقریبا چهار سال طول می کشه اما بخاطر نداشتن کلاسهای ادونس موقتا رفتن به کلاس هارو تعطیل می کنه و مشغول تدریس در موسسات زبان انگلیسی می شه اما غافل از اینکه فرصت ادامه تحصیل در سطح کارشناسی ارشد رو از دست میده.و بخاطر حجم کاریش فرصتی برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک از کانون زبان روهم بدست نمیاره.بعد از چند سال تدریس کار دیگه ای پیدا می کنه که ظاهرا حجم کاریش کمترو فرصت انجام کارهای خصوصی و بیرون از محل کارش بیشتره.اما در واقعیت اینطور نبود.زهرا حالا دیگه خسته وکوفته از محل کارش برمیگرده و بیهوشو بی گوش بعدازظهرو میگذرونه.بعد از استراحت هم شب شده و ....

دختر ناز بابا و خوشگل مامان و از همه بیشتر شیطون و بازیگوش  حالا حیرونو ویرون مونده که چیکار کنه و چیکار می بایست می کرد که این سرنوشتش نشه.زهرا عاشق معلمی بود و آموختن.زهرا فرصت معلم شدن نداره.حالو حوصله ادامه تحصیل رو هم نداره.زهرا دختر شیطون و سرزنده و آتیش بابا شده دختری آروم و خسته.سکوت و سکون سراسر وجودشو پر کرده و مثل مسافریه که آماده ی سفره.سفر به ناکجاآبادی دور.

زهرا جون تولدت مبارک.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت توسط زهرا|

سلام خدمت دوستان عزیز.

چند نفری از دوستان از من سوال کردن که این داستان نسرین در مورد منه یا نه.و اگه مربوط به خودمه چرا برای عموم می نویسم و بهتره اینکارو نکنم که خواننده نسبت به من بدبین  و یا زده نشه.اگه این حرفارو تو دفترچه ای بنویسم امن تره!

خدمت شما عرض کنم من همون اول که نوشتن ماجرای نسرینو شروع کردم دلیلشو گفته بودم.باز هم عرض می کنم.ماجرای نسرین مربوط به دوست بسیار عزیزمه که از من خواسته برای عبرت سایرین در وبلاگم بنویسم که هم دختر خانم ها حواسشون باشه و هم آقا پسرها.

در جریان هستید که چه اتفاقی برای نسرین افتاد؟در هر حال بخاطر دل دوستم هر چی گفت نوشتم و هر وقت بگه می نویسم.از شما هم ممنون که حوصله کردید و وقت گذاشتید.

این ماجرا یا شبیه این ممکنه برای هر کسی پیش بیاد اما اینکه چقدر درس بگیریم بستگی به میزان تجزیه و تحلیل ما داره.

چیز دیگه ای هم که لازم دونستم برای دوستان عزیزم بگم اینه که مدتیه به دلایلی بعضی از نظراتمو مجبور میشم بطور خصوصی بفرستم.امیدوارم برای کسی سوئ تفاهم پیش نیاد!

باز هم از اظهار نظر شما ممنونم.مخصوصا از دوستانی که تجزیه تحلیلشون رو از داستان نسرین خیلی صریح و روشن بیان کردن.امیدوارم در هر لحظه از زندگیمون از یاد خدا غافل نشیم.

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/08ساعت توسط زهرا|

دیشب نسرین بهم خبر داد که یاسین بهش اس داد و گفت:اونیکه ازم خواسته بود تا تو رو امتحان کنم که ببینم چطور دختری هستی و ازت تحقیق کنم خانمشو طلاق داد.آهت بدجوری زمین گیرش کرد.نسرین هم در جوابش گفت:من فقط اونو واگذار به خدا کردم.همین.

کسیکه از تو خواست منو امتحان کنه بعد راهشو کشیدو رفت و باعث شد من و تو دارای این همه مشکل بشیم یه جور مقصره.تو هم که واقعیتو به من نگفتی و بعد اینهمه مسائل پیش اومد یه جور مقصری و من هم مقصر اصلی ام.ای کاش بمیرم و راحت شم.دیگه دوست ندارم چشامو باز کنم فقط می خوام ببندم.چشامو به روی همه چیز ببندم و راحت بخوابم.تا ابد.

نوشته شده در دوشنبه 1390/02/19ساعت توسط زهرا|

به نام معبودم

چرا سکوت؟

اینهمه سکوت برای چیه؟برای رسیدن یا نرسیدن؟

سکوت تو برای من سرنوشت دیگه ای رو رقم زد. من ماندمو یه دنیا پرسش اما دریغ از جوابی کوتاه.

یوقتایی به ذهنم میاد که اصلا چرا اومدی و بعدش نیومده چرا رفتی. آرزومه که یکی به اینهمه سوال من پاسخ بده اما افسوس. افسوس که دیده نمی شم.

از خودم می پرسم تا حالا شده حتی برای یکبار منو به خاطر بیاره. هیچوقت شده از خودش بپرسه کجام چیکار می کنم.بعد خندم می گیره و به خودم می گم چه دختر ساده ای ام!

نمی دونم چی بگم.بعضی وقتا به خودم بدو بیراه می گم. میگم علاجت.حقت همینه.یوقتایی هم برای خودم گریه می کنم و دلم برای خودم می سوزه که هر چی گریه کنم کمه.

نمی دونم از کی شکایت کنم.از خودم.از…و…از کی؟و به کی شکایت کنم؟به خدا؟

اگه خدا نمی خواد که راضی ام اما همه ی ترسم اینه که مقصر خودم باشم چون نمی تونم خودمو ببخشم.اما اگه دیگران مقصرن بزرگترین کوتاهی رو در حق من کردن.چون منو ندیدن.انگار هیچوقت وجود نداشتم ندارم و نخواهم داشت.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/15ساعت توسط زهرا|

...و چه صبورانه تو را جستجو کردم در کوچه پس کوچه های باغ رویایی خویش و به دنبال

 عطر تو گشتم اما تو را نیافتم.و چه غریبانه عقل و دل یکباره به سکوت رسیدن.چه دنیای عجیبیست

دنیای منو تو...!

 و من خسته ام.خسته تر از همیشه.خسته از اینهمه کشمکش.

عقل و دل به جایی نمی رسن.مگر دل کوتاه بیاید و برای همیشه به سکوت ابدی خویش فرو رود.

دل گریه کنان آماده ی  این سفر می شود.سفری که قطار سکوتش ایستگاهی برای توقف ندارد!

و دل اینگونه می رود.

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/22ساعت توسط زهرا|

امام کاظم (ع):

تبلیغ خیر کن و گوینده ی خیر باش مگو من هم مانند مردم و یکی از آنها زیرا نبی گرامی فرمود همانا راه خیر و شر بر شما روشن است چرا باید راه شر را بروید یا آنرا تبلیغ کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/17ساعت توسط زهرا|

می خوام بگم یا علی.نمی دونم چرا نمی تونم٬نمی دونم چرا نمی تونم کمرمو راست کنم٬سرمو بالا بگیرم و یه بار دیگه به آسمون نگاه کنم٬فقط یه بار دیگه.

شرم دارم معبودم٬شرم از تموم ندیدنام٬نشنیدنام.

می ترسم بگم یا علی٬دستمو نگیری.

می ترسم بگم یا علی٬منو تو این دنیای هیچو پوچی که برای خودم ساختم تنها بذاری.

می ترسم بگم  یا علی اما شرمنده ی تو ـ معبود مهربونم ـ و مولام علی بشم.

معبودم.کمکم کن تا بتونم برای همیشه بگم یا علی.

یا علی.

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16ساعت توسط زهرا|

((تو خودت  خودتو اذیت می کنی)).

این جواب تموم مشقت هایی بود که نسرین تو این مدت کشید و داغونش کرد.

نسرین مدتیه ساکته.اگه از دیوار صدا دربیاد که از اون هم درمیاد.دیگه نمی دونم چیکار کنم.حتی به عنوان یک دوست نمی دونم چطور باید کمکش کنم.ای کاش می شد جلوی دلو گرفت اما انگار قدرتش از عقل هم بیشتره.سعی کردم به حرف بیارمش لااقل کمی آروم شه و بتونه کمی هم که شده گریه کنه اما فقط ساکته و به نقطه ای خیره شده.به چی فکر می کنه نمی دونم.

بالاخره امروز صبح برام حرف زد.گفت:چند روز پیش خبر داد که داره میاد اینجا و می خواد منو ببینه.شاید بخاطر این بود که چند وقتیه بینمون شکرآب شده بود و رفتارم تغییر کرده بود.شایدم نه.بهش گفتم:من دیگه دلم باهات نیست.آدمی هم نیستم که خلاف چیزی رو وانمود کنم.اون چیزی که تو دلمه به زبون میارم.من دیگه بهت اطمینان ندارم.تو از همون اول کارت دروغ گفتن بود.همش بهم دروغ گفتی.گفت:چه دروغی؟به خدا به امام رضا قسم بهت دروغ نگفتم.هیچوقت دروغ نگفتم.تو منفی فکر می کنی.من چیکار کنم که تو باور کنی؟گفتم :هیچی.مهم نیست.اصلا مهم نیست.چرا باید برام مهم باشه؟تو فکر می کنی من نمی فهمم.چرا؟من مرد نیستم.زن هستم.می دونم وقتی خانمی حامله می شه همون ماه اول تغییرات چهرش نشون می ده.تو چطور مردی هستی که می گی من تا الان که گفت پنج ماهه هستش نمی دونستم.امکان نداره.ساکت شد بعد دوباره قسم خورد من همش ماموریت بودم متوجه نشدم.نسرین چرا متوجه نیستی ما با هم نیستیم هر چند ماه یکبار اونم چی بشه.گفتم:بسه تمومش کن.گفت:واقعیت همینه.ما رابطه خوبی نداریم.با هم سازگار نیستیم.بخدا وقتی بهم گفت آتیش گرفتم.می خواستم بکشمش چون قرار نبود بچه دار شیم.گفتم اگه بچه مشکل دار بشه خودت باید جورشو بکشی بزرگش کنی.من نیستم.

گفتم:من با بچه دار شدن تو مشکلی ندارم چرا متوجه نیستی؟من میگم اگه بخاطر بیماریت قرار نبود بچه دار شی پس چرا بچه دار شدی.این یعنی تو بیمار نبودی و بهم دروغ گفته بودی که ....اومدن این بچه همه چیزو برای من روشن کرده.تو در حق من خیلی نامردی کردی.

من حرفای خودمو میزدم اونم حرفای خودشو بحث که بالا می گرفت عصبانی می شدیم هر دو ساکت می شدیم.گفتم:من هیچوقت تو زندگیم به کسی دروغ نگفتم نامردی نکردم کلک نزدم.انتظار زیادیه که نخوام دیگران هم نسبت به من اینطور باشن؟

روز بعد سیزده به در بود.هنوز نرفته بود.روز بعدش قصد حرکت داشت.من سیزده به در خونه موندم.دلم بدجور گرفته بود.بالاخره بعد از مدتها گریه کردم.یه دل سیر.شب بهش اس دادم و برای همیشه ازش خداحافظی کردم.گفتم:بخاطر زحمت هایی که برام کشیدی همیشه شرمندت می مونم اما باید دیلیت شم.برای همیشه.راضی نشد اما من حرفامو زدم.گفتم:من ازت متنفرم چون منو دلبسته خودت کردی حالا باید بمیرم.همش تقصیر تو شد.گفت:باشه اما من دوست دارم.همیشه تو قلبمی و فراموشت نمی کنم.هر وقت ازدواج کردی به من خبر بده.نسرین تنهام نذار.من میمیرما.باز گفت:حالا که خودت می خوای باشه و....

بهش جواب ندادم.صبح قبل از حرکتش دیدم با ماشینش اومده جلوی محل کارم واستاده داره طرف منو نگاه می کنه.بعد زنگ زدو خداحافظی کرد.تا چند دقیقه پشت فرمون در حال نگاه کردن به من بود.بعد رفت.

نوشته شده در یکشنبه 1390/01/14ساعت توسط زهرا|

باز هم تکرار ثانیه ها.کاش و ای کاش های همیشگی.چرا ما انسانها یا بنده های خداوند متعال در هر موقعیتی که هستیم شکوه و شکایت داریم.انگار همه ی راهها به روی ما بسته شده و به بن بست رسیدیم که نه راه پس داریم و نه راه پیش.اگه من الان تو این شرایط و موقعیت هستم نتیجه تلاش یا کوتاهی های خودمه.من کسی رو مقصر نمی دونم.من خودم مقصرم.فقط خودم.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/10ساعت توسط زهرا|

امام علی (ع):

هنگامی که عالم علمش را از اهلش پنهان دارد و نادان از آموختن احکام لازم خود تکبر کند و ثروتمند بخل ورزد و فقیر دین به دنیا فروشد بلا و عذاب الهی بر مردم فرود آید.

 

حضرت محمد (ص):

3 چیز از حقایق ایمان است.بخشش هنگام نداری.معاشرت منصفانه با مردم.آموختن علم بر طالبین آن.

 

امام علی (ع):

صبر بر دو قسم است.شکیبایی به هنگام بلا.این بسیار نیکوست اما از این بهتر صبر در مقابل عمل حرام است.

 

امام صادق (ع):

بی گناهان را به گناه مرتکبین مواخذه خواهم کرد زیرا به آنها مجالست میکنند و آنها را منع نمی کنند.

 

 امام علی (ع):

عذاب و هلاکت گذشتگان بدین سبب بود که مردم پیرو گناهان بودند و عالمان و عابدان جلوگیری نمی کردند.

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت توسط زهرا|

کوچک باش و عاشق:عشق خود می داند شیوه ی بزرگ کردنت را:بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی.

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت توسط زهرا|

قبلا برام گفته بود چی بین او و خانمش پیش اومده که باعث شده مثل قبل دوسش نداشته باشه.البته به قول خودش!من بابت این مشکل یا ناراحتی که بینشون پیش اومده بود متاسف و ناراحت شدم بخاطر اینکه حس کردم شاید همین مساله دلیل نزدیک شدنش به من باشه.ته دلم نتونستم خوب حرفاشو هضم کنم.نتونستم خودمو قانع کنم.با اینحال خوب به حرفاش گوش کردم بعد نظرمو گفتم.

یه روزی هم اتفاق دیگه ای افتاد.نزدیک ظهر بود که دیدم اس داد.گفت:نسرین بیچاره شدم لب تاپ اداره وتموم مدارکمو دزدیدن.گذاشته بودم تو صندوق عقب ماشین.جایی رفته بودم که از ماشین خیلی فاصله داشت.متوجه نشدم کی دزدیدن.

چندروز بعد خبر داد که از طرف ادارش مواخذه شد.سه ماه از حقوقشو قطع کردن و از سمتی هم که داشت برکنار شد و شد یک فرد عادی مثل بقیه کارمندان.البته بخاطر حسن ظنی که بهش داشتن بدتر ازین باهاش رفتار نکردن.

خلاصه این بشر دردسر پشت دردسر داشت تا این اواخر که خبر خوشی شنید که شیرینیش چند روزی بیشتر به کامش نموند.البته به قول خودش!

یه شب اس دادو گفت:چند روزه خبر جدیدی شنیدم.تازه یک ماهی می شه.

گرفتم چی شد.اونقد که ناراحت شده بودم گوشیمو خاموش کردم.از فردا گوشیم روشن بود اما هر چی زنگ زدو اس داد جواب ندادم.گفت:چی شده چرا جواب نمی دی؟اگه جواب ندی به جون دخترم یه کاری سر خودم میارما جواب بده.

جواب ندادم.دو سه روزی گذشت.تو این مدت به قدری ازش متنفر شده بودم که حاضر نبودم ذره ای بهش فکر کنم.ترجیح می دادم فقط بخوابم که شاید کمی از فکروخیالش راحت شم اما همینکه بیدار می شدم باز همون آشو همون کاسه بود.دوباره حالم بد می شد.به محل کارمم خیلی زنگ زد اما من  تمایلی به حرف زدن نداشتم.فقط دیدم خیلی نگرونه نخواستم مثل خودش باهاش رفتار کنم یه اس دادمو گفتم نگرون نباش من حالم خوبه فقط نمی خوام باهات حرف بزنم.فراموشم کن و دیگه اس نده و زنگ هم نزن.

 فردای اونروز گوشیم زنگ خورد.شمارش شبیه شماره ی یکی از دوسام بود به هوای اون جواب دادم اما انگار اشتباه گرفته بودم.خودش بود.گفت:بالاخره جواب دادی.مجبور شدم با شماره یکی از بچه ها بهت زنگ بزنم.تنها راهیه که برام مونده بود تا باهات حرف بزنم.حالا بگو چی شده و چرا ازم متنفر شدی؟بزور جواب دادم.فقط گفتم دیکه نمی خوام باهات حرف بزنم.تموم.گفت:پس بذار لااقل به عنوان یه همکار باهات در تماس باشم.گفتم:نه.دیگه ادامه نده.ارتباط ما از همون اول هم اشتباه بود.خودتم خوب می دونی چی باعث شد که تا حالا با هم حرف زدیم اما از حالا به بعد نمی خوام.نمی تونم.خیلی اصرار کرد.فقط گفتم فعلا می خوام تنها باشم.گفت:باشه.حالت بهتر شد بهم خبر بده.منتظر تماست هستم.با ناراحتی خداحافظی کردم.

اس دادو گفت:نمی دونم چرا اینطوری می کنی.آخه قضیه اینه که بچه ای تو راه داریم.من تازه خبردار شدم.خیلی ناراحتو عصبی شدم که چرا تا حالا بهم نگفت.بخدا من سردر نمیارم.قرار نبود بچه دار شیم.

بعدا جواب دادمو گفتم:فقط بحال خودم متاسفم.چقدر من باهات روراست بودم اما تو تا تونستی بهم دروغ گفتی.من با بچه دار شدن تو مشکل ندارم.اما این باعث شد بهم ثابت بشه که هیچوقت مریض نبودی ومشکل نداشتی.تو که گفته بودی بخاطر بیماری ای که دارم و خانمم هم مبتلا شده نمی تونیم بچه دار شیم.هر چند گفته بودی آزمایش اخیرت مثبت بود و علائمی از بیماری دیده نمی شد اما من پی به همه ی دروغات بردم.تو همیشه دروغ می گفتی.ازت متنفرم.از خودمم همینطور.خواهشا تمومش کن.تنهام بذار.

اس نداد.تا فرداشبش.بعد اس دادو گفت:سلام خانم ....من نمی تونم فراموشت کنم.دلم گرفته.از خودم ناراحتم.وجدانم ناراحته.ببخش.

جواب ندادم.من اونقد داغون شده بودم که هیچ انرژی و یا حس زندگی و زنده بودن تو وجودم نمونده بود.همه چیز واضحو روشن بودو دوست نداشتم حتی تصورش کنم.

دو روز بعدش  اس دادو گفت:تو رو به امام حسین بگو چقد برام آه کشیدی؟خندم گرفت و جواب دادم:من ازون بیشتر که از یکی متنفر باشم هیچوقت نفرینش نمی کنم.گفت:خیلی ناراحتم.خودمم عذاب وجدان دارم.جواب دادم:برو خیالت راحت.نمی خواد حالا وجدان درد داشته باشی.من فقط ازت متنفر شدم.گفت:چند روز بدبیاری دارم.آهت منو گرفت.دارم میرم جایی که عرب نی انداخت.منم به خیال اینکه سفر اداریه جواب دادم:اینکه کار همیشگیته باید به اون عادت کرده باشی.

فرداشبش اس دادمو گفتم:منظورت چی بود که آه من تورو گرفت؟گفت:زدم یکیو ناکار کردم.بهم فحش داده بود.و....از شنبه بازداشت میرم.امروز هم دادگاهی داشتم و کاملا بدبخت شدم.بعد گفت:برای تو هم که دیگه هیچ ارزشی ندارم.ازم متنفری برات پست و بی ارزش شدم.مگه نه؟گفتم:تموم شده فراموش کن.من مهم نیستم.فقط بدون با تموم وجودم حقارتمو حس کردم.دیدم بهم زنگ زد.همین حرفارو تقریبا تکرار کرد با حالت گرفته و....

من هیچکدوم ازین حرفارو باور نکردم.تو چی زهرا جون؟تو باورت می شه؟...............!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/23ساعت توسط زهرا|

- راستی شنیدی سمیه نامزد کرده؟

- کی گفتی؟

- سمیه دختر حاج کریم.

- راست میگی؟کم سن و سال نبود؟

- نه بابا طرف 15 سالشه!

- 15 سال؟!15 سال زیاده؟

- دیگه وقتشه.آخه تو ده ما میگن دختر برای ازدواج نباید سنش بیشتر ازین بشه.

- به حق حرفای نشنیده.دختر 15 ساله چی میدونه از شوهرو خونه داری!!!!!!!!!!

- خوب تو ی ده چاره ای جز این نیست.دختر اگه ازدواج نکنه چیکار کنه.برای تحصیلو کار باید بره بیرون از ده.

- خوب بره.مگه چقد فاصله داره؟فرقی نمی کنه دور باشه یا نزدیک.فقط باید خونه بمونه و ازدواجو شوهرداریو بچه داری.

- واقعا که!شرم آوره.همینکارارو کردن که خانما نتونستن اونطور که بایدو شاید پیشرفت کنن.

-چی بگیم والله.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<< 

- راستی شنیدی؟

- چیو؟

- نشنیدی مهشید ازدواج کرده؟

- راست می گی؟ با کی؟

- با همکلاسیش.

- کی؟

- تازه سه روزی می شه عقد کردن.البته 2 ساله همدیگرو می خوان.اما باباش می گفت دخترم باید درسشو بخونه.اونا قول دادن که مانع درس خوندنش نشن.الان ترم آخرشونه.هردوشون با هم فارغ التحصیل میشن.

- چه خوب.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<< 

-سلام.خوبی؟انگار زیاد سر حال نیستی؟

- نه خوبم.فقط

- فقط چی؟

- نشنیدی؟

 دختر حاج اکبر بالاخره  ازدواج کرد؟

- عصمت؟

- آره؟

- واقعا؟چه خوب.با کی؟طرف کیه؟زود باش بگو.

- یه مرد 50 ساله.خانمش تازه فوت کرده.دو سه تایی هم بچه داره.

- واقعا؟

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت توسط زهرا|

فدات شم.دوست دارم

سلام.نسرین گلم.خوبی؟صبح بخیر.فدات شم.

سلام.خوبی؟چه خبر؟

سلام.خوبی؟دوست دارم.

سلام خوبی؟شرمنده دستم بند بود.چه خبر؟دوست دارم.فدات شم.

سلام.حال عزیزم چطوره؟فدات شم.

سلام.نسرین چی شده؟چرا اینطوری باهاام حرف میزنی؟خیلی بدی.

سلام.همش منفی میگی.فقط منو اذیت کن.خوب.خیلی یخی.فریزری.

سلام.نمی خوای چیزی بگی؟فدات شم.دلم واست تنگ شده.

....................................و..................................!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 1389/12/14ساعت توسط زهرا|

من از اون ماجرا ضربه ی شدیدی خوردم.تا سه شبانه روز نه خواب داشتم نه خوراک فقط گریه می کردم.بعد از چند روز کمی آروم شدم و با گذشت زمان آرومتر اما ته دلم خالی شد از هر چی که اسمشو محبت یا عشق میذارن.راسش تصمیم گرفتم همه چیزو فراموش کنم وبه اونچه گذشت فکر نکنم.چون برگشتن به گذشته فقط داغ دل منو تازه می کنه و بس.

خیلی اس داد زنگ زد تا از دلم دربیاره اما من واقعا خاموش شده بودم حتی کوره سوئی در وجودم نمونده بود که نشونه ی زندگی و امید به ادامه ی اون باشه.کم کم بعداز چند ماه حالم جا اومد.بهم می گفت:پس دیگه دوسم نداری؟ازم متنفر شدی؟من می دونستم وقتی واقعیتو بهت بگم ازم بدت میاد.همش تقصیر تو شد.هی اصرار کردی حالا ببین چی شد.دیگه بهم اعتماد نداری هرچی میگم باور نمی کنی.بخدا به جون........من فقط همین یه موردو... گفتم یعنی بهت نگفتم چون نمی تونستم.آخه چه می دونستم اینطوری می شه اما بقیه حرفام همش راست بوده.نسرین من وافعا دوست دارم اگه ازم جدا شی ولم کنی می میرم بخدا بدون تو می میرم.

فقط گفتم:فراموش کن.همه چیز تموم شد.تو مقصر نیستی.کسی که مقصره منم.من باید....فقط از خودم دلگیرم.همین.

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/11/23ساعت توسط زهرا|

سلام به دوستان عزيزم.بابت غيبتم شرمنده.دلم واستون يه ذره شده بود.ممنون از لطفتون.از باران عزيزم هم متشكرم كه به يادم بودي.
نوشته شده در دوشنبه 1389/10/20ساعت توسط زهرا|

واقعیت

شب نوزدهم ماه رمضان بود.همه به مسجد رفته بودن جز منو مامان.حال خوشي نداشتم.از طرفي دوست داشتم با خدا درددل كنم اما از طرف ديگه روي حرف زدن نداشتم.حس خاصي بود شايد فقط خاص شب هاي احياء.

تو حالو هواي خودم بودم كه ديدم مسيج داد مثل روزهاي قبلش و بقول خودش از من خيلي ناراحت بود.از اينكه چرا بداخلاقي مي كنم.چرا جوابشو سرد ميدم.از خيلي وقت پيش بهم مي گفت ميخواد چيزي رو بهم بگه كه تا حالا نگفته و خيلي ناراحته.اما مي ترسه ازش دلخور شم و هيچوقت نبخشمش و منو براي هميشه از دست بده.منم مي گفتم:مگه من همسرتم كه مي ترسي منو از دست بدي؟!چيزي هست كه مربوط به من مي شه؟ بايد بدونم؟پس بگو كه نگفتنش بيشتر ناراحتم مي كنه.گفت: باشه بهت ميگم.خودت خواستي اما من دوست ندارم بگم چون مي دونم با شنيدن حرف هاي من ميذاري ميري.ازم متنفر ميشي.اما قول بده كه منو ببخشي. به اين شب عزيز.بعد به هيشكي نگي كه آبروم بره.مي دونم توقع زياديه اما قول بده تنهام نذاري وگرنه مي ميرم.گفتم:قول ميدم به هيشكي نگم.لطفا بگو.حرف بزن بدونم چي شده.

اونشب شب احياء ...بالاخره گفت و من مردم.براي چندمين بار.

گفت:نسرين منو ببخش.من نتونستم واقعيتو بهت بگم.راستش من چند ساله كه ازدواج كردم و دخترم كه....

يكي از رفيقام كه اهل اونجاست شمارتو بهم دادو گفت قصد داره باهات ازدواج كنه.از من خواست امتحانت كنم.بعد كه باهات حرف زدم فهميدم دختر خوبي هستي بهش گفتم.اما اون گفت:منصرف شده و قراره با يكي ديگه ازدواج كنه.گفتم:حالا من چيكار كنم؟

...........و من موندمو تو و يه دنيا دلبستگي.نمي تونستم فراموشت كنم.وابستگي من به تو....

فقط گفتم:اون كي بود؟گفت:قسمم داد بهت نگم.غريبه هست تو نميشناسيش بعد يه اسمو فاميل بهم داد كه برام آشنا نبود.گفت:حالا احساس تنفر بهم داري؟بگو كه آدم خيلي پستي ام.بگو.

گوشي رو خاموش كردم........وخاموش شدم مثل هميشه.

نوشته شده در دوشنبه 1389/10/20ساعت توسط زهرا|


آخرين مطالب
» حیرون
»
» 25 عاقبت نسرین
» 24 عاقبت نسرین
» 23 عاقبت نسرین
» بغض سنگین
» گله از باران
» مناجات
» چشم و گوش تو!
» اولین دروغ
Design By : Pars Skin